حكيم ابوالقاسم فردوسى
1229
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
همى گفت هر كس كه اين خسروست * كه با تاج و با جامه هاى نوست چو بندوى شد بىگمان كان سپاه * همى باز نشناسد او را ز شاه فرود آمد و جامهء خويش تفت * بپوشيد ناكام و بر بام رفت چنين گفت كاى رزمسازان نو * كرا خوانم اندر شما پيش رو كه پيغام دارم ز شاه جهان * بگويم شنيده بپيش مهان چو پور سياووش ديدش به بام * منم پيش رو گفت بهرام نام به دو گفت گويد جهاندار شاه * كه من سخت پيچانم از رنج راه ستوران همه خسته و كوفته * ز راه دراز اندر آشوفته بدين خانهء سوكواران برنج * فرود آمدستيم با يار پنج چو پيدا شود چاك روز سپيد * كنم دل ز كار جهان نااميد بياييم با تو به راه دراز * بنزديك بهرام گردن فراز برين بر كه گفتم نجويم زمان * مگر يارمندى كند آسمان نياكان ما آنك بودند پيش * نگه داشتندى هم آيين و كيش اگر چه بدى بختشان دير ساز * ز كهتر نبرداشتندى نياز كنون آنچ ما را بدل راز بود * بگفتيم چون بخت ناساز بود ز رخشنده خورشيد تا تيره خاك * نباشد مگر راى يزدان پاك چو سالار بشنيد زو داستان * بگفتار او گشت همداستان دگر هرك بشنيد گفتار اوى * پر از درد شد دل ز كردار اوى فرود آمد آن شب بدانجا سپاه * همى داشتى راى خسرو نگاه دگر روز بندوى بر بام شد * ز ديوار تا سوى بهرام شد به دو گفت كامروز شاه از نماز * همانا نيايد بكارى فراز چنين هم شب تيره بيدار بود * پرستندهء پاك دادار بود همان نيز خورشيد گردد بلند * ز گرما نبايد كه يابد گزند بياسايد امروز و فردا پگاه * همى راند اندر ميان سپاه چنين گفت بهرام با مهتران * كه كاريست اين هم سبك هم گران چو بر خسرو اين كار گيريم تنگ * مگر تيز گردد بيايد بجنگ بتنها تن او يكى لشكرست * جهانگير و بيدار و كنداورست و گر كشته آيد بدشت نبرد * بر آرد ز ما نيز بهرام گرد هم آن به كه امروز باشيم نيز * وگر خوردنى نيست بسيار چيز مگر كو بدين هم نشان خوش منش * بيايد به از جنگ و ز سرزنش چنان هم همى بود تا شب ز كوه * بر آمد بگرد اندر آمد گروه سپاه اندر آمد ز هر پهلوى * همى سوختند آتش از هر سوى [ بردن بهرام سياوش بندوى را پيش بهرام چوبينه ] چو روى زمين گشت خورشيد فام * سخن گوى بندوى بر شد به بام ببهرام گفت اى جهان ديده مرد * برانگه كه برخاست از دشت گرد چو خسرو شما را بديد او برفت * سوى روم با لشكر خويش تفت كنون گر تو پرّان شوى چون عقاب * و گر برتر آرى سر از آفتاب